آن مرد، سرهنگ این کشور است و این مرد نماینده آن کشور.

آن مرد دوست دارد در چادر مخصوص و گران‌قیمت عربی‌اش با میهمانانش دیدار کند؛ گاهی با شتر سفر کند و مسافرت‌هایی پرهزینه داشته‌باشد. او این را باعث افتخار کشور و حکومتش می‌داند.

این مرد مأمور است پیام رهبر و مردمش را به آن مرد برساند. ملّت او درگیر جنگی نابرابر شده‌اند. او باید با شخصیت‌های مؤثر جهان دیدار کند و نظر ایشان را به سوی مردم کشورش معطوف سازد. او مردِ تصمیم‌های تأثیرگذار است. هنوز عمری از مسئولیتش نگذشته تا او را به اسم بشناسد. سیّد است؛ اولاد پیغمبر خدا؛ همین.

آن مرد نقشه می‌کشد و کاری غیر دیپلماتیک می‌کند؛ او بارها محل اقامتش را تغیرمی‌دهد تا اندازه صبر و تحمل این مرد را بسنجد؛ هدف دیگرش این است که  نماینده آن کشور را خوار و ضعیف سازد. سرانجام وقتی این مرد به آخرین نشانی می‌رسد، می‌فهمد محل ملاقات‌ همین‌جاست؛ آن مرد در این بیابان برهوت، چادر مخصوصش را علَم کرده و منتظر این مرد است. او از قبل پیش‌بینی‌های لازم را کرده‌ و دستور داده‌ ورودی  را طوری تنظیم کنند که برای داخل شدن، باید کمر خم شود تا تداعی‌کننده کرنش و تعظیم باشد. مبل و صندلی او و مهمانان، انتهای چادر، درست رو‌به‌روی درِ ورودی چیده شده است.

این مرد که قد و قامتی بلند دارد، کمی مکث می‌کند. آن مرد را می‌بیند که روی  مبلش لمیده و خود را به بی‌تفاوتی زده است. سمت چادر می‌ورد. کفشش را  جلوی در ورودی درمی‌آورد. یک قدم به جلو می‌گذارد. سمت کفش‌ها برمی‌گردد.  خم می‌شود و برشان می‌دارد؛ اما قامتش را راست نمی‌کند؛ برنمی‌گردد؛ خمیده، عقب عقب وارد چادر می‌شود.